
با اینا چه کنم ؟؟
ای بابا من که تازه اینا رو جم و جورش کرده بودم پس کی بهمشون ریخت
یا چی بهمشون ریخت؟؟؟
آخه کی بی اجازه وارده اطاق من شد بازززززززززززز
من کجای این ورقهای زندگیم هستم ؟؟
تو رو کجا نوشتم ؟ خودم که نمیتونم پیدات کنم.
کی ورق زندگیمو دزدید و برد که من رو به من نرسوند
کجا بود ورق برای دیگران بودن که پارش کنم
به کی بدم این ورقها رو یه کتاب کنه که کتابخونه داشته باشه
وای وای که کلافم و گیج
این تاریخ تولدم رو بابام کجا نوشت ... اهان اه اینجاست ای
امروز چندوم بود اوه همش سه روز مونده باز م اومد حالا که
چی؟؟
از این همه ورق خسته شدم کی میخواد ذغال روشن کنه کاغذ
نداره یا نه بیاد با همینا استفاده کنه که حداقل منم خالی شم
از خودم...
یعنی باز دوباره مرتب کنم ای که دیگه حال ندارم کمبوداشو دوباره
بنویشم ...
......
خسته
خسته از کار هستم و کار از من
قرار نبود مسابقه امروز باشه اما امروز گذاشتن موقعی که من
مسدومم و خسته
دل گرفته ام و گرفتار اینروزا میگم شاید کمی زود بود واسه این
مسابقه شایدم دیر که حداقل من جوان تر بودم... نمیدونم آّّه
دلم واسه خودم تنگ شده
بنظرت نباید یاد خودم هم بکنم یا من حق ندارم چون بظاهر
قلب شیشه ای ندارم..
مدتهاست برای خودم قدم نزدم .. دلم بارون میخواد.. یه باد
که برگ ها رو تکون بده یه نخ سیگار و سکوت و تنهایی....
اما دلم نمیاد بی تو...
به هرحال مسابقه فرداست باید پیروز شد . چاره ای هم لا
قلب شما در سکوت و آرامش ، به اسرار روزها و شبها شناخت می یابد
ولی گوشهایتان در حسرت و آرزویند که آوای چنین شناختی را که بر
قلبهایتان فرود می آید ، بشنوند.
((جبران خلیل جبران))
بعضی وقتها حس تنهایی بوی لجن میدهد
بعضی وقتها حس خوب تنهایی آرامش....
وقتی که میخوای بزور در جمعی باشی که حالت بهم میخورد از
تمامشان حس بدی دارم... دلم برای خودم میسوزه که در این
بزور جا زدنم در جایی که جایم نیست دارم تمام میشم..........
تمام میشم از خودم /غرورم/شخصیتم و بدتر از همه حس خوب
با تو بودن..

سال سال جدید شد..
نویسنده ما اومد به خانه و آشیانه جدید ..
اونقدر این چند وقت گرفتار بودم که نوشتنم هم به سختی میاد..
زندگی از آدما چیزهایی میخواد که هیچ در فکرش هم نبودی...
مرد پر سن و کم سالی که تا دیروز فکرش به اینجا رسیدن بود...
به اینجا هم رسید باید هدف جدیدی ساخت از این به بعد مشترک.
رنگ زندگی مشترکم یه رنگی هست که قبلا اصلا فکرش رو نداشتی
به هر حال امیدوارم سالی پر از هرچی که میخواهیم باشه پر از موفقیت
یه فصل از سه نقطه هام به یه جایی رسید .. به بعد باید نگریست
...

دلم می خوادش
ای کاش !!!!
بهاری جدید تر از جدید برایم شروع خواهد شد .
سیب سرخم را به تو میدهم .. .تنها و تنها به تو ای عزیز تر از عزیزانم
امان دار که سی سال و اندی تنها در کنج خانه ای به تنهایی به صدای
بوفی و توک کلاغی عادت دارد .
این سیب نشان روزهای خوش لذت است و به تو میدهم که نشاط را
تنها در چهره تو میبینم .
پس ای عزیز ای جانم میخوام بوی سیب را در عطر دامن تو حس کنم
که از هرچی اتفاق برایم تازه تر بودی.
میخوام با بوی تو برم به خاطرات شیرین خوردن سیب در دوران کودکی
میخوام جوانی را تجربه کنم . رشد کنم بزرگ شم و به دیدار او که تنها
نگاه آینده ام هست بشتابم
پس بیاییم شیرینی را با تکه کردن و نوشیدن و چشیدن این سیب .
تجربه کنیم.